
بـه نـام خـدا
ما زياران چشم ياري داشتيم...
رفتيم دكتر چندتا قرص ضد توهم داد ،الان خداروشكر بهترم!!!
(بي مزه خودتي ، شپشو
)

جاتون خالي ،امسال رفتيم سفر با اشخاص شخيص و محترمي چون :
ناصر هيكل ، عباس پستونك ، حسين زمبه ، اكرم كـِـرمي ، مهدي كلوچه و حبيب خوشبو
آشنا شديم!!! 

مي خوام يه خاطره بگم :
يه شب همه فاميلا تو خونه مادر بزرگم جمع شده بودن
بچه ها جلو در هال پيش باغچه نشسته بودن و بازي ميكردن
يهو ديديم در يك حركت فوقع سريع همه بچه ها به جز پسر داييم
خودشونو پرت كردن تو خونه و همه دماغاشونو گرفته بودن!
تا خواستيم بپرسيم چي شده چشمتون روز بد نبينه چنان بويي خورد به دماغمون
واي واي... موهاي دماغمون همه كز خورد...
سريع در هالو بستيم ، كاره پسرداييم بود!!! نامرد شيميايي زده بود بدجور
بعد چند دقيقه درو باز كرديم و از بو هم خبري نبود
باز نشسته بوديم و بچه ها داشتن بازي ميكردن
من نزديك در بودم ، يهو يه بوي گندي اومد
لامصب بو تخم مرغ گنديده ميداد
سريع درو بستم اما بو ديگه پخش شده بود
يهو پسر خالم گفت بچه هارو بيارين تو تا خفه نشدن
بازم كار پسرداييم بود...
تا حدودا 3 دقيقه بو از خونه بيرون نميرفت... همه پراكنده شده بودن...
جاتون خالي ، چقده خنديديم!!! 

يه جك بي مزه هم بگم و بعدش برم :
يارو ميره راهپيمايي
ميبينه شلوغه بر مي گرده

خب من ديگه برم
آي لاويوتونم به شدت
باباي
